تبليغاتX
شب گرد تنها

شب گرد تنها

هرکس به طریقی دل مامیشکند..بیگانه جدا دوست جدا میشکند

خداحافظ

خداحافظ همين حالا
همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام.
خداحافظ كمي غمگين
بياد اون همه ترديد
بياد آسموني كه
منو از چشم تو مي ديد.
اگه گفتم خداحافظ
نه اينكه رفتنت ساده است
نه اينكه ميشه باور كرد
دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينكه
نبندي دل به روياها
بدوني بي توو با تو
همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ همين حالا
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:32  توسط بهروز  | 

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا چه‌. نفس نفس
از این نامهربونیا دارم از غصه میمیرم
رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:31  توسط بهروز  | 

عشق و تنهایی

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست..

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم.تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...

تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه ی تنهایی هایم خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...

تنها یی را دوست دارم با تمام بد بیاریش ...تنهایی را دوست دارم با تمام بی قراریش...

من می خوام اشک رو بفهمم وقتی از چشمام میریزه...تنهایی گرچه کشندست ولی واسه من عزیزه...

تو کتابا نوشته عاشق تنهاست ...اما من می گم یه عاشق همه ی دنیا رو داره...

وقتی بارون می باره همه ی چترارو باید بست

من نونه عشقو میخوام منت نون وا نداره سینه ی سوخته ی من با کسی دعوا نداره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:21  توسط بهروز  | 

پس بده عشقمو تا برم

  من واسه جدایی حاضرم

  که من تنها تو بی دردی

  چرا خون به دلم کردی

    یه زندگی فدای تو شد

    فدای  لحظه های تو شد

بزار برم فراموشت کنم عزیزیم

   دل من دیگه تو رو لایقش نمی دونه

  دل من خسته شده نمیکشه نمی تونه

  تو یه خوابی تموشش کن بزار باشه چشای من

   از این راه پر از چاله دیگه بریده پاهای من

   می خوام برم شاید بتونم تو خاطره تنها بمونم

   تا بتونم ترک آغوشت کنم عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 20:28  توسط بهروز  | 

کاش می شد تا کنی باور مرا             اشک چشم آه سوزان مرا

 

کاش می شد در زمان بی کسی        حس کنی سردی دستان مرا

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 22:13  توسط بهروز  | 

اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه همیشه بسته...
و دست های نیاز هماره بر درگاه این و آن دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پیمایم در این تاریكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بینم و به جز درگاه تو دری دیگر را نمی كوبم.
چه بسیار سودای یار كه به اندك بهایی فروختیم و چه كم عشقی كه این میانه گذاردیم...
چون پیمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...
و دوست واژه ی غریبی است كه این روزها خریداری ندارد.
ولی من .......
به اعتبار شانه های تو.........
هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم.......

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:42  توسط بهروز  | 

()()

به قد همه ی چشمای دنیا  نگاه تو خریدارم همیشه

 

واسه عشقی که تنها به تو دارم  توی تموم دلها جا نمیشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 17:12  توسط بهروز  | 

دلم کسي را مي خواهد که دوستم داشته باشد ...

 

شانه هايش را براي گريستن وسينه اش را براي نهادن سرم

 

و چشمانش را براي خالي نمودن غم هايم مي خواهم .

 

دلم کسي را مي خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد .

 

 با تمام خوبي ها و بدي هايم . با تمام مهرباني ها و نا مهرباني هايم .

                               

                                                    دلم کسي را مي خواهد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:26  توسط بهروز  | 

عشق

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني .

 عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .

عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:25  توسط بهروز  | 

/../

فنا می شوم. آیا گنهکارم؟

می ترسم ... می ترسم ازاینکه روزی عشق و نفرت با هم بیامیزند

خدایا! مرا از گرداب تلخ چراها برهان

خدایا! به او بفهمان که نگرانی در چشم هایم بیداد می کند!

بگو چگونه در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام ٬ بگو می خواهم پیدایم کند

خدایا این دو راهی تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد؟

به من بگو تا کجا باید برای اثبات هستی ام بدوم؟

    بگو که اشتباه می کنم...

                بگو هیچ طوفانی در راه نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:19  توسط بهروز  | 

دور از من...

در مني و اين همه ز من جدا

با مني و ديده ات به سوي غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوي غير

غرق غم دلم به سينه مي تپد

با تو بيقرار و بي تو بيقرار

واي از آن دمي كه بي خبر ز من

بر كشي تو رخت خويش از اين ديار

سايه ي تو ام به هر كجا روي

سر نها ده ام به زير پاي تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش به جاي تو

شادي و غم مني به حيرتم

خواهم از تو..... در تو آورم پناه

موج وحشيم كه بي خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه هاي ماه

گفتي از تو بگسلم..... دريغ و درد

رشته ي وفا مگر گسستني است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستني است؟

ديدمت شبي به خواب و سر خوشم

وه.... مگر به خواب ها ببينمت

غنچه نيستي كه مست اشتياق

خيزم و زشاخه ها بچينمت

شعله ميكشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند، بلكه ره برم به شوق

در سراچه ي غم نهان تو

                                              

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11:4  توسط بهروز  | 

صلیب

من پشيمان نيستم

من به اين تسليم مي انديشم، اين تسليم درد آلود

من صليب سرنوشت را

بر فراز تپه هاي قلتگاه خويش بوسيدم

در خيابان هاي سرد شب

خفته ها پيوسته با ترديد

يكدگر را ترك مي گويند

در خيابان هاي سرد شب

جز خداحافظ، خداحافظ صدايي نيست

من پشيمان نيستم

قلب من گويي در آن سوي جهان جاريست

زندگي قلب مرا تكرار خواهد كرد

و گل قاصدك كه بوده در درياچه هاي باد

ميداند

او مرا تكرار خواهد كرد

آه ميبيني.....

كه چگونه پوست من مي درد از هم

ميكند آغاز....

من تو هستم

كسي كه دوست ميدارد

ناگهان پيوند گنگي باز ميابد

با هزاران چيز غربت بار نا معلوم

با تمام شهوت تند زمين مستم

كه تمام آبها را ميكشد در خويش

تا تمام دشتها را بارور سازد

گوش كن....

به صداي دوردست من

در مه سنگين بامداد

و مرا در ساكت آيينه ها بنگر

كه چگونه با زبان مانده هاي دستهايم

عشق تاريك تمام خواب ها را لمس ميسازم

و دلم را خالكوبي ميكنم چون لكه اي خونين

بر سعادت هاي معصومانه ي هستي

من پشيمان نيستم

با من اي محبوب من از يك من ديگر

كه تو را در خيابان هاي سرد شب

با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت

گفتگو كن

و به ياد آور مرا در بوسه ي اندوهگين او

بر خطوط مهربان زير چشمانت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11:2  توسط بهروز  | 

خوب

تا اسمتو ميارم

اشكامو در ميارم

دست خودم كه نيستش

چشمام بارون ميبارن

نميدوني چه ميكشم

از دوري تو عشق من

بيش از اين آزارم نده

از دست تو دلگير ميشم

 

غروبا يادت ميفتم

ياده اون چشات ميفتم

ياده اون حرفاي شيرين

كه باهات داشتم ميفتم

غروبا يادت ميفتم

ياده اون روزهاي شيرين

كه باهات داشتم ميفتم

 

همين روزاست خبر ميدن

كه عشق تو رفتش سفر

رفتش واسه هميشه

بعد عشقم باورت ميشه

 

نميدوني چه ميكشم

از دوري تو عشق من

بيش از اين آزارم نده

از دست تو دلگير ميشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11:0  توسط بهروز  | 

شبا...

شبا با خیال تو تازه می شم
سر می ذارم روی شونه های باد 
با صدایی پر حسرت می خونم
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی آد
آسمون لباس مشکی پوشیده
خورشید قصه من مرده دیگه
 اونی که تکیه زده به جای من
عشقم رو از یاد تو برده دیگه
 شب رو با داغ چشات سر می کنم

هر چی از نگات بگم بازم کمه
از غم ندیدن چشمای تو
روی گونه هام همیشه شبنمه
فصل خوشبختی من تموم شده
رفتنت حقیقتی تلخ برام
تو قبیله دیگه جام نیست به خدا
هیچ کی گوش نمی ده به ترانه هام
کاش تو گوش کنی به آهنگ غمم
بدونی دلم فقط تو رو می خواد

من هنوزم که هنوزه می خونم
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:29  توسط بهروز  | 

هرگز

هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...
هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...
هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...
هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...
هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...
هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...
هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...
هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...
هرگز به اين آسوني ها از دستش نده...
هرگز دیگه شاید کسی رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...

دل شکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:33  توسط بهروز  | 

روز مادر مبارک.100ها سال به این سالها

mother

مـــــــــــــــــــــــــــادر

جنت روی زمین و باغ رضوان مادر است
كفر میگویم اگر چه، دین و ایمان مادر است
آنكه پیدا شد محمداز وجودش در قریش
وآنكه شاهان پرورانیده به دامان مادر است
آنكه ایزد داد جنت زیر پای او قرار
وآنكه نامش هست والا نزد یزدان مادر است
آنكه لالایی برایم شب به بستر میسرود
روز و شب میكرد با من آنكه یكسان مادر بود

*********************************************************

روز مادر رو به همه ی مادرها تبریک میگم و دعا میکنم هیچ وقت سایشون از سر ما کم نشهاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:31  توسط بهروز  | 

می رسد

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

 

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

 

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

 

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:37  توسط بهروز  | 

ازراه دور

از راه دور تو را میپرستم ای قبله امید من....

 
از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله  را احساس نکنی عزیزم.

 
از راه دور درد دل هایم را به تو میگویم ، و تو را در آغوش محبت های خودم میفشارم....

 
آری از همین راه دور نیز میتوان دست در دستانم هم گذاشت و در کنار هم قدم زد .....

 
 به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود عزیزم....

 
از همین راه دور تو را می بوسم و میگویم که خیلی دوستت دارم عزیزم...

 
قاب عکست همیشه روبروی من است و جای بوسه هایم بر روی قاب نمایان است....

 
از همین راه دور به یاد تو خواهم بود ، در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم ،

 
 خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره های

 
 لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود....

 
این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم و کاری میکنم همیشه
 

 احساس کنی در کنار منی !

 
یک راه دور ، یک دنیا عشق ، محبت و پاکی....

 
این راه دور قلبهایمان را در همه لحظه ها در کنار هم نگه داشته است

 
 چون همیشه به یاد همیم و همیشه به انتظار آن هستیم که لحظه دیدارمان دوباره فرا رسد ....

 
ثانیه ها را لحظه به لحظه می شماریم و شب و روز را با یاد هم و عشق به هم سپری میکنیم.....

 
آری لحظه دیدار نزدیک است...

 
یک خواب عاشقانه ، خواب با هم بودنمان ، خواب دست گذاشتن در دستان هم ،

 
 خواب نگاه به چشمان هم ، یک طلوع دیگر و یک روز پر از خاطره ، روزی که لحظه

 
به لحظه آن به یاد همیم .... و این است یک فاصله عاشقانه...

 
میگذرد لحظه های پر از عشق و فرا خواهد رسید حقیقت شیرین لحظه دیدارمان....

 
از همین راه دور نیز میتوان عاشق بود ، و از همین راه دور نیز میتوان همدیگر را

 
همیشه در کنار هم حس کرد نازنینم .. پس آرام زندگی کن و بیشتر از همیشه

 
عاشق باش چون این راه دور خیلی مقدس است و پایان راه ، شیرین تر از گذشته است...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:36  توسط بهروز  | 

رسم روزگار

به تو گفتم که میون دل ما

کشیده زمونه یک حصار غم

گفتی رسم روزگار بود که بمونیم من و تو

توی تنهایی به انتظار هم

گفتم از غربت این فاصله ها تنگه دلم

گفتی با ستاره از خاطره ها گذر کنم

گفتم از دوری تو با غم فردا چه کنم

گفتی شبها توی خواب بازم میای به دیدنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 19:32  توسط بهروز  | 

چه...

 چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يک کلمه مرا ترک کردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم !............ولي هنوز هم دوستت دارم


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 19:29  توسط بهروز  | 

ویکتور هوگو

آرزو ها ی ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

@@@

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد .
@@@

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی .

@@@

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد .
@@@

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی .
@@@

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند .

@@@

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان .

@@@

امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .

@@@

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

@@@

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .

@@@

اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:30  توسط بهروز  | 

ثانیه

ثانیه های مانده به تو را تیپ می زنم

در سایه سار نگاه تو لبخند می زنم

ثانیه های مانده به تو را دور می شوم

من بی خبر ز نگاه تو محروم می شوم

ثانیه های با تو وبی تو{چه قدر سر گیجه}

ثانیه ها و دقایق ...من چقدر درگیرم

ثانیه ها،دروغ،نگاه ،گناه ،دلم

ثانیه ها  و دقایق.......چقدر دلگیرم

ثانیه های مانده به لبخند تو را چرا

من بی هدف میان هیاهوی دهر ...می میرم

من مست ثانیه های با تو هستم تو رانمی دانم

ثانیه های شاد من هستی تو را؟.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:21  توسط بهروز  | 

خیلی با حاله

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

عشق من منو تنها نزار من تنهام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:39  توسط بهروز  | 

اگه

اگه..... دوباره تو رو ديدم!چي بگم؟

دستاتو تو دستام" بگيرم؟


اگه..... بازم چشمام چشماتو ديد؟

يا حتي واسه يه بارم كه شده!                                                                                         

صدات تو گوشه من پيچيد!


اگه..... هوس كني با من باشي؟

مثل قديما" بخواي كنار من باشي!


اگه..... شبا به ياد من بخوابي؟

يا بگي بدون من" بيخوابي!


اگه..... بغضت با ديدنم شكست؟

دونه دونه اشك" روي گونهات نشست؟


اگه..... عشقو تو نگات ديدم؟

بگي به خدا" اين بار واقعاًً عاشقم؟                                                                         


اگه.....بگي تو رو ميخوام؟

بدون تو خيلي تنهام؟


اگه.....بهم بگي دوستت دارم؟؟

چه جوري بايد اينو باور كنم؟؟؟؟


 اگه.....دوباره تو رو ديدم"چي بگم؟!!

تو كه گفتي غرورتم نميشكني واسه دلم؟!

tanha trin

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:38  توسط بهروز  | 

پست امروز(دوستش داری)

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:33  توسط بهروز  | 

من

من از مردم همين شهرم

از ديار مردماني هستم كه گاه سنگدل و گاه با احساس اند

گاه دل مي شكنند وگاه عشق مي ورزند

من از ميان همين مردم آمده ام

من در ميان همين مردم زندگي كرده ام

تنها تفاوت من اين است كه هيچگاه كينه و نفرت را در دلم جاي ندادم

طعم دل شكستن را نمي دانم

تنها تفاوت من اين است كه ميفهمم آنچه را نبايد فهميد

و درك ميكنم تمام نا گفته هاي قلبهاي شكسته را

تنها تفاوت من اين است كه بدون عشق زندگي نميكنم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 16:21  توسط بهروز  | 

امروز روزه پست جدیدمه(پازل)

پازل دل کسی رو شکستن هنر نیست

بلکه با تکه های شکسته دل کسی پازل ساختن هنره

عاشقانه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 16:17  توسط بهروز  | 

مرگ مهستی

راستش اول از شنیدن خبر مرگ مهستی زیاد شوکه نشدم چون خیلی وقته که شنیدم خانم مهستی بیماره و با سرطان دست و پنجه نرم می کنه. بهر حال یکی از اعضای جامعه هنری غربت نشینمون رو از دست دادیم. هنرمندانی که هم باید غم غربت رو تحمل کنن و هم فقدان یکی از عزیزان و همکارهاشون رو.

مهستی هم پیش خواهرش هایده رفت. دو هنرمندی که چند نسل با اونها خاطره دارن و نسلهای آینده هم خاطره خواهند داشت. دو هنرمندی که همدم ما ایرانیا، نه فارسی زبانها در غم و شادی بودند. اصلا شاید به خاطر همین موضوع که خدا هنرمند ها رو دوست داره. آدم با کار و آثارشون ارتباط برقرار می کنه و به نوعی همدم آدم می شن.

بهر حال مرگ مهستی رو به همه ی طرفداراش تسلیت می گویم و امیدوارم که دیگر هیچ هنرمندی رو در غربت از دست ندهیم.

 

روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:59  توسط بهروز  | 

بارون

 وقتی دلم تنگه ميشه پشته ابرا زار ميزنم.پس يادت باشه هر وقت بارون  رو ديدی بدون دلم  واست تنگ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:55  توسط بهروز  | 

لحظه شماری

زماني كه فكر مي كني تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداري يكي يه گوشه دنيا هست كه واسه ديدنت لحظه شماري مي كنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:53  توسط بهروز  |